ابلیس
part 9۹
پشت کامپیوتر داشت چرت میزد و اونقدری خسته بود که نای کار کردن هم نداشت.
ایمیل هایی که برای دازای و اکوتاگاوا ارسال شده بود رو باید به تنهایی بررسی میکرد و دسته بندی میکردو براشون ارسال میکرد. و تعدادشون هم کم نبود...حتی دستیارش گین رو هم از دست داده بود. باید به تنهایی این کارا رو انجام میداد و از طرفی کارای اکوتاگوا هم با چویا بود...اکوتاگاوا دستیار دازای بود و همینطور همه کاره اش و حالا چویا شده بود زیر دست دستیار دازای.
خودش خواسته بود پس نباید حرفی میزد. البته نه مستقیم فقط یه کار سبک ازش خواست و حالا اینطوری شده بود مشخص بود که دازای داشت تلافی میکرد چویا هم این رفتار رو حقش میدونست.
نگاهی به ساعت انداخت و گفت
+ وای خدای من ساعت دو شده
کش قوسی به بدنش داد و دوباره به فئودور زنگ زد...سه روزی میشد که جوابشو نمیداد اصلا گوشیش خاموش بود.
+ داری چیکار میکنی فئودور...
از جاش بلند شد و از اتاق کارش بیرون رفت که سر راه اکوتاگوا رو دید و سریع سمتش دوید
+ هی اکوتاگوا سان
اکوتاگوا با همون چهره خونسرد همیشگیش سمتش برگشت و منتطر نگاهش کرد
چویا اخم کمرنگی کرد و گفت
+ میتونم بقیه کارا رو فردا انجام بدم؟ خیلی خستم...دازای سان امروز ازم خیلی کار کشیده
" از خودشون باید بپرسی...کارای من کارای دازای سانه "
+ هوم...سان؟
" خودشون خواستن...من باید برم چویا سان بعدا میبینمت "
راهشو کج کرد و رفت که چویا داد زد
+ نمیتونم باهاشون حرف بزنم...اجازه شو ندارم!
" پس به لویی سان بگو اون میتونه با دازای سان صحبت کنه "
چویا آهی کشید و سمت دفتر لویی حرکت کرد و تقه ای به در وارد کرد که صدای نازکش بلند شد و وارد اتاق شدو با لبخند زورکی گفت
+ شب بخیر...متاسفم این موقع مزاحمتون شدم
لویی نیشخندی زد و گفت
" اشکالی نداره...من منتظر دازایم "
چویا لبش رو از حرص گاز گرفت و دوباره با همون لبخند گفت
+ اگه میشه به دازای سان خبر بدید که من بقیه کارا رو فردا انجام میدم...نیاز دارم استراحت کنم
" اوم...باشه بهش میگم...کجا میخوای بری؟ "
+ جایی نمیرم...با اجازه میخوام برم بخوابم که فردا کارمو شروع کنم
" آها باشه بهش خبر میدم نگران نباش تو میتونی بری "
چویا از اتاق بیرون رفت و دستاشو مشت کرد
+ میدونم باهات چیکار کنم...من زیر دست دازای رشد کردم!!!
.................................................
دم در فئودور ایستاده بود و در زد...در آروم باز شد و فئودور با لبخند از چویا استقبال کرد
" چویا تویی...خوش اومدی "
چویا وارد خونه شد و شلخته بودن حال رو دید و متعجب شد.
" عام...متاسفم انگار که خونه خیلی شلخته ست "
+ مشکلی نیست من جمع جورش میکنم...چرا جواب تلفن رو نمیدی؟
" گوشیمو خاموش کردم...حوصله شو ندارم "
+ فئودور...تو حالت خوبه؟
صورتشو قاب گرفت که فئودور لبخند زد و دستشو رو دست چویا گذاشت و گفت
" خوبم "
دستاشو برداشت و رو مبل دراز کشید و گفت
" برو آشپزخونه ببین چی هست...از خودت پذیرایی کن "
چویا مشغول جمع جور خونه شد و بعد از تمیز کاری بعد چند ساعت بلاخره تموم شد و رو مبل لش کرد
" چویا تو باز با دازای بهم زدی؟ "
+ آره
فئودور نگاهشو به چویا داد و گفت
" چرا؟ دوباره اون... "
+ اینبار من خواستم
" چرا؟ "
+ چون اون دیگه یه مرد متاهله
" بخاطر لویی؟ "
+ بخاطر خودم
" خودت؟ تو فقط دوستش داشتی این بنظر من اشتباه نیست "
+ من نمیخوام به عنوان یه هر&زه معروف شم که با یه مرد متاهل رابطه داره...دازای آدم بزرگیه برای اون فرقی نمیکنه ولی من چی؟ لویی اون زن چی؟ نمیشه خودخواه باشیمو همه چیو نابود کنیم
" خب آره حق باتوعه "
+ فئودور من...خب میدونی پدرت...
فئودور سریع گفت
" بیخیال "
+ من واقعا متاسفم
" اهمیتی نداره...من خیلی وقته دیگه چیزی حس نمیکنم "
+ نیکولای؟
" دلم براش تنگ شده "
چویا لبخند تلخی بهش زدو بغلش کرد. سرشو رو پاش گذاشت و نوازشش کرد
" ازت ممنونم...خوشحالم که با هم دوستیم "
+ منم همینطور
" اینجا بودنت دردسر درست نمیکنه؟ "
+ نه من بعد ازدواج دازای دیگه ندیدمش و اونم براش مهم نیست...دیگه آدماش تعقیبم نمیکنه یا که اصلا سراغم نمیاد...انگار واقعا بیخیالم شده
" مگه همینو نمیخواستی؟ "
+ آره میخواستم ولی قبول کردنش سخته
" میدونی زمانی که فکر میکرد تو مردی داشت دیوونه میشد...اما وقتی قضیه بار رو فهمید انگار تغییر کرد به کل...ما باهم همکاری کردیم تا تونستیم تورو پیدا کنیم...میدونی حرفم اینه دازای میتونه با اراده ترکت کنه یعنی برای اون کاری نداره "
_________________________________________________________
ادامه دارد...
پشت کامپیوتر داشت چرت میزد و اونقدری خسته بود که نای کار کردن هم نداشت.
ایمیل هایی که برای دازای و اکوتاگاوا ارسال شده بود رو باید به تنهایی بررسی میکرد و دسته بندی میکردو براشون ارسال میکرد. و تعدادشون هم کم نبود...حتی دستیارش گین رو هم از دست داده بود. باید به تنهایی این کارا رو انجام میداد و از طرفی کارای اکوتاگوا هم با چویا بود...اکوتاگاوا دستیار دازای بود و همینطور همه کاره اش و حالا چویا شده بود زیر دست دستیار دازای.
خودش خواسته بود پس نباید حرفی میزد. البته نه مستقیم فقط یه کار سبک ازش خواست و حالا اینطوری شده بود مشخص بود که دازای داشت تلافی میکرد چویا هم این رفتار رو حقش میدونست.
نگاهی به ساعت انداخت و گفت
+ وای خدای من ساعت دو شده
کش قوسی به بدنش داد و دوباره به فئودور زنگ زد...سه روزی میشد که جوابشو نمیداد اصلا گوشیش خاموش بود.
+ داری چیکار میکنی فئودور...
از جاش بلند شد و از اتاق کارش بیرون رفت که سر راه اکوتاگوا رو دید و سریع سمتش دوید
+ هی اکوتاگوا سان
اکوتاگوا با همون چهره خونسرد همیشگیش سمتش برگشت و منتطر نگاهش کرد
چویا اخم کمرنگی کرد و گفت
+ میتونم بقیه کارا رو فردا انجام بدم؟ خیلی خستم...دازای سان امروز ازم خیلی کار کشیده
" از خودشون باید بپرسی...کارای من کارای دازای سانه "
+ هوم...سان؟
" خودشون خواستن...من باید برم چویا سان بعدا میبینمت "
راهشو کج کرد و رفت که چویا داد زد
+ نمیتونم باهاشون حرف بزنم...اجازه شو ندارم!
" پس به لویی سان بگو اون میتونه با دازای سان صحبت کنه "
چویا آهی کشید و سمت دفتر لویی حرکت کرد و تقه ای به در وارد کرد که صدای نازکش بلند شد و وارد اتاق شدو با لبخند زورکی گفت
+ شب بخیر...متاسفم این موقع مزاحمتون شدم
لویی نیشخندی زد و گفت
" اشکالی نداره...من منتظر دازایم "
چویا لبش رو از حرص گاز گرفت و دوباره با همون لبخند گفت
+ اگه میشه به دازای سان خبر بدید که من بقیه کارا رو فردا انجام میدم...نیاز دارم استراحت کنم
" اوم...باشه بهش میگم...کجا میخوای بری؟ "
+ جایی نمیرم...با اجازه میخوام برم بخوابم که فردا کارمو شروع کنم
" آها باشه بهش خبر میدم نگران نباش تو میتونی بری "
چویا از اتاق بیرون رفت و دستاشو مشت کرد
+ میدونم باهات چیکار کنم...من زیر دست دازای رشد کردم!!!
.................................................
دم در فئودور ایستاده بود و در زد...در آروم باز شد و فئودور با لبخند از چویا استقبال کرد
" چویا تویی...خوش اومدی "
چویا وارد خونه شد و شلخته بودن حال رو دید و متعجب شد.
" عام...متاسفم انگار که خونه خیلی شلخته ست "
+ مشکلی نیست من جمع جورش میکنم...چرا جواب تلفن رو نمیدی؟
" گوشیمو خاموش کردم...حوصله شو ندارم "
+ فئودور...تو حالت خوبه؟
صورتشو قاب گرفت که فئودور لبخند زد و دستشو رو دست چویا گذاشت و گفت
" خوبم "
دستاشو برداشت و رو مبل دراز کشید و گفت
" برو آشپزخونه ببین چی هست...از خودت پذیرایی کن "
چویا مشغول جمع جور خونه شد و بعد از تمیز کاری بعد چند ساعت بلاخره تموم شد و رو مبل لش کرد
" چویا تو باز با دازای بهم زدی؟ "
+ آره
فئودور نگاهشو به چویا داد و گفت
" چرا؟ دوباره اون... "
+ اینبار من خواستم
" چرا؟ "
+ چون اون دیگه یه مرد متاهله
" بخاطر لویی؟ "
+ بخاطر خودم
" خودت؟ تو فقط دوستش داشتی این بنظر من اشتباه نیست "
+ من نمیخوام به عنوان یه هر&زه معروف شم که با یه مرد متاهل رابطه داره...دازای آدم بزرگیه برای اون فرقی نمیکنه ولی من چی؟ لویی اون زن چی؟ نمیشه خودخواه باشیمو همه چیو نابود کنیم
" خب آره حق باتوعه "
+ فئودور من...خب میدونی پدرت...
فئودور سریع گفت
" بیخیال "
+ من واقعا متاسفم
" اهمیتی نداره...من خیلی وقته دیگه چیزی حس نمیکنم "
+ نیکولای؟
" دلم براش تنگ شده "
چویا لبخند تلخی بهش زدو بغلش کرد. سرشو رو پاش گذاشت و نوازشش کرد
" ازت ممنونم...خوشحالم که با هم دوستیم "
+ منم همینطور
" اینجا بودنت دردسر درست نمیکنه؟ "
+ نه من بعد ازدواج دازای دیگه ندیدمش و اونم براش مهم نیست...دیگه آدماش تعقیبم نمیکنه یا که اصلا سراغم نمیاد...انگار واقعا بیخیالم شده
" مگه همینو نمیخواستی؟ "
+ آره میخواستم ولی قبول کردنش سخته
" میدونی زمانی که فکر میکرد تو مردی داشت دیوونه میشد...اما وقتی قضیه بار رو فهمید انگار تغییر کرد به کل...ما باهم همکاری کردیم تا تونستیم تورو پیدا کنیم...میدونی حرفم اینه دازای میتونه با اراده ترکت کنه یعنی برای اون کاری نداره "
_________________________________________________________
ادامه دارد...
- ۵.۹k
- ۰۹ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط